این ابرها هوای تو را پس نمی زنند
ابری سیاه زل زده توی حیاط اِمان
ساعت دوباره توی خودش چرت می زند
من ذره ذره توی خودم لرزش و تکان
از کی ؟ کجا؟ درون من این جا نشسته است؟
دیگی که جوش می خورد و ظرف تابه مان
بازم شبیه شنبه و جمعه شده ست من
تصویر دختری که چه می خواهد از زمان
چیزی درون زندگی ِام کهنه می شود
مثل رسوب تجربه ی درد زایمان
پنهان شده ست توی کلاف هزار تو
تا زن ببافدش ، و بیاید به داستان
لطفن بیا مسیر مرا هم عوض بکن
این جا بهشت زیر قدم های مردتان
این ابرها هوای تو را پس نمی زنند
تا دردهای قهوه ای اَت می کشد زبان
حالا در این هوای مه آلود حرف ها
موجی سیاه خیره به فنجان چای اِمان