تبليغاتX
من را نپیچ توی خودم رل عوض نکن

من را نپیچ توی خودم رل عوض نکن

چای و شعر

این ابرها هوای تو را پس نمی زنند

هی زرد می شود به تن کوچه ها جهان
ابری سیاه زل زده توی حیاط اِمان

ساعت دوباره توی خودش چرت می زند
من ذره ذره توی خودم لرزش و تکان

از کی ؟ کجا؟ درون من این جا نشسته است؟
دیگی که جوش می خورد و ظرف تابه مان

بازم شبیه شنبه و جمعه شده ست من
تصویر دختری که چه می خواهد از زمان

چیزی درون زندگی ِام کهنه می شود
مثل رسوب تجربه ی درد زایمان

پنهان شده ست توی کلاف هزار تو
تا زن ببافدش ، و بیاید به داستان

لطفن بیا مسیر مرا هم عوض بکن
این جا بهشت زیر قدم های مردتان

این ابرها هوای تو را پس نمی زنند
تا دردهای قهوه ای اَت می کشد زبان

حالا در این هوای مه آلود حرف ها
موجی سیاه خیره به فنجان چای اِمان

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 19:46  توسط صاحبه نادرپور  | 

 

دوباره مي پرد از سمت آسمان ودرخت

به رقص پيرهنت صد پرنده انگاري

وماه در وسط آسمان آبادي است

درست سمت نگاه تو مي وزد آري

تويي كه در ته جيبت پر است از پونه

وعطر وحشي گلهاي ياسمن داري

تمام دلخوشي ات رقص بال ماهي هاست

وقد كشيدن هر روز هر چه مي كاري

چقدر باتو خدا زندگي زمين زيباست

وطعم نارس انگورها كه مي كاري

تمام بار جهان را تو مي كشي بر دوش

به پشت گرم الاغي كه دوستش داري

وعشق فكر قشنگي كه نان نمي شودو

تلق تلق صب وشب مي كشي به خود گاري

جهان به كوچكي فكرهاي كوچك نيست

وآن كسي كه صميمانه دوستش داري

تصورات تو وايدال هايم نه...

از آسمان و زمين تازه فرق ها داري

ومن به قصه تعلق ندارمو شايد

مرا  به حال خودم بهتر است بگذاري

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 1:12  توسط صاحبه نادرپور  | 

دو غزل

 

 (۱)

این روزهای بی گل ونقاشی ودرخت

این روزهای بی تو هوا جور دیگراست

 

پا ییز کرده برتن بی رنگ کوچه ها

ازبرگهای  کهنه ی خشکیده شال ورخت

 

جزبانگ پیرمرد بیا نان نمک ببر

با چرخهای شل شده ی گاری اش بدست

 

وآن پرنده ای که مرا هر شبانه روز

با قار قارتند خودش می جود چه هست

 

پس دستهای گم شده ات کوکه لحظه ای

محوپیانوت شوم و بیقرارومست

 

زل می زنم به صفحه تقویم روی میز

مانند باد آن همه ی سالها گذشت

 

این آسمان وفرصت پرواز مال توست

بی بال من پرنده محکوم به شکست

 

قسمت هزارو یک رقم تازه می خورد

مثل همین رهاشدن سیب از درخت

 

تاکفشهای سبزتو ازکوچه بگذرند

پاییزبی تو می گذرد لنگ لنگ وسخت

 

فنجان قهوه خالی لبخند وعطر توست

واین غزل که بی تو به پایان خود نشست

 

                                       تابستان84

 

 

(۲)

کلاغ ساکت این روزهای من قاری

چه بر تو می گذرد در جهان تکراری

 

سکوت فلسفی ات یک تراژدی شده است

وپیچ خورده براندام کوچه مان آری

 

وپیچ خورده طنا بی دوباره دور گلوم

درآه خشک درختی سیاه انگاری

 

وراه می رود هرشب کسی درون اتاق

وقاه قاه بلندش شبیه بیماری ...

 

که خط به خط کلماتش به رقص می افتد

به روی این تن بی رنگ چاردیواری

 

دوباره توی سرم دارکوب می کوبد

وتکه تکه سوالات ذهنم آواری

 

پیاده می شوم ازاین شکنجه ی اتوبوس

ودودهای پراز آه مرد سیگاری

 

پرنده ها همه گیجند وکفشهایم گیج

وخانه ها همه وارو شده است انگاری

 

                                تابستان 86

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 22:12  توسط صاحبه نادرپور  | 

ساز شکسته

 

ساز شکسته تو که دیگر نمی زند

این زندگی ترانه بهتر نمی زند

دنیا چقدر توی خودش رفته است و باز

کنجشک هم به کوچه ما پر نمی زند

این روزها گرقته دل ناخدای شهر

حرف از عروس و ماهی بندر نمی زند

مثل همیشه ساعت دیواری اطاق

یک بار ضربه وقت مقرر نمی زند

جارو به دست رفتگر کوچه های شهر

مثل همیشه سوت مکرر نمی زند

بی تو پرنس خانه خراب و شکسته ام

تا کی گناه عشق تو کیفر نمی زند

دارم حرام می شوم از این همه سکوت

تا کی هر آنچه هست مقدر نمی زند

کولی گرفت فال مرا در هبوت خود

گفت آفتاب طالع من سر نمی زند

                                             مردادماه ۱۳۸۳

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:37  توسط صاحبه نادرپور  | 

###

 

دوباره گم شده ام توی برزخ کلمات

صدای ساده ی گیتارو درهم ابیات...

نه شعر و حوصله ی طرح و رنگ و نقاشی

نوشته ای که شدم تازگی شبیه روبات

و شاخه های گلم روی میز می خشکد

تو نیستی بفرستم هزار شاخه برات

و بی بهانه به یک نقطه خیره می مانم

طلسم کرده مرا شاید آدمی بد ذات

تو رفته ای و هوا سرد و برف می بارد

نشان و عکس تو را داده ام به مطبوعات

اطاق پرشده از حس وحشت ارواح

که حس سرزده ای می برد مرا به حیاط

دوتا کبوتر وحشی دوباره آمده اند

بروی شانه ی تو با تبسم زیبات

و عطر گم شده ی تند قهوه می پیچد

به دور مصرع آخر من و تو کلمات

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 12:39  توسط صاحبه نادرپور  | 

عریان ماه

 

عریان ماه بر تن تاریک ساحل و

باد و عبور رهگذاران در پیاده رو

 

این صحنه بی تو مرده و من بی تو ژولیت

مردی شکسته در وسط این سناریو

 

مردی که نبض بودن خود را بریده است

آهسته می خورد به زمین هی تلو تلو

 

بیچاره با زمین و زمان حرف می زند:

 

کی می شود دوباره تو را ... ماه خانه ام

بانو! چگونه زنده بمانم بدون تو 

 

من را نپیچ توی خودم     رل عوض نکن

تا کی فریب می خورد این مرد ساده لو

 

رخت عروسی تو برازنده تنت

در رقص بادها بکن این پیرهن پرو

 

کی می شود دوباره به دنیا بیام و 

نقش مقابل تو شوم در رمانی نو

 

بندر به رقص آمده از رقص دامنت

این صحنه را رها نکن از پیش من نرو

 

گل های سرخ رو سریت زرد می شود

رخوت گرفته بی تو صدای پیانو و ..

 

پژمرده می شود تم آخر جهان من

میزی که چیده، قهوه و گل های سال نو

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 21:37  توسط صاحبه نادرپور  |